تبليغاتX
سکوت تنهایی


سکوت تنهایی

درد و دل
Yahoo
آرشيو
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگوي وب
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
مادربزرگ مهربونم..............

2-دومین حادثه تلخی همیشه آزارم میده از دست دادن مادر بزرگمه.......

مادر بزرگ من نمونه ترین مادر بزرگ دنیا بود /اون پسش ما زندگی می کرد ماهم خیلی دوستش داشتیم خیلی /اون مادر پدرم بود وکسی رو نداشت به جز پدرم وعمه ام که اونم تو تهران زندگی می کرد/ثروتهای دنیای عمه ام رو از مادرش دور کرده بود /طوری که همه فکر می کردند مادر من دختر اونه نه عروسش/بعد از رفتن برادرم مادربزرگم که اونو خیلی دوست داشت /حسابی افتاد/تمام تواناییها شو از دست داد/انقدر گریه کرد که روشنایی یکی از چشمهاش برای همیشه خاموش شد/دیگه نمی تونست غذا بخوره/نمی تونست راه بره/منو مادرم تا جایی که می تونستیم بهش رسیدگی می کردیم/آره اگه تو دنیا یه عروس باشه که به مادر شوهرش عاشقانه خدمت کنه اون مادر من بود/بدون هیچ منتی/بدون هیچ چشم داشتی/بدون هیچ اجباری/غذا تو دهنش می گذاشت/لباساشو عوض می کردومی شست/و.............

این دومین درسی بود که تو زندگی یاد می گرفتم/رفتار مادرم نسبت به مادربزرگم به من یاد داد/هر انسانی در جایی خود قابل احترام است/حالا می خواد مادر خودت باشه یامادر شوهرت چه فرقی داره/اما دخترای این دروزمونه اصلا پدرو مادر شوهرشونو به حساب نمی ارن /اون احترامی که باید برای اونا قایل باشن نمی شن/آره بالاخره13/8/79 مادربزرگمم چشم از دنیا فرو بست/بدون اینکه هیچ کسی بفهمه /ساکت وآروم رفت/بازم باید شاهد گریه های پدرم می شودم/خدایا چی کار می کردم نمی تونستم حتی یک قطره از اشکهای پدرم رو ببینم/اون روزپدرم من به زور و التماس تونستم پدرم رو از روی جنازه مادرش بلند کنم/آخه می دونید پدر من پدر شو تو بچگی از دست داده بود/فقط یه مادر مهربون داشت/من اون روز خیلی گریه کردم/چون مادر بزرگمو بی نهایت دوست داشتم....................

بالاخره دوران رنج وسختی به پایان رسید

ما به خاطر برادرم از خونمون رفتیم ولی با یاری خداوند و تلاشهای بی شائبه پدرم در سال80 ما تونستیم یه خونه خوب و عالی بخریم/تقریبا وضع مالی پدرم خوب شد/پدر من پیمانکارحمل ونقل شرکت نفت تهرانه/بابام یه ماشین دیگه خرید و داداشم مرتضی هم اونجا مشغول به کار شد/هر چند از نظر مالی پیشرفت خیلی خوبی کردیم/اما تمام ثروت دنیا /تمام گنجهای گرانبهای دنیا هم نمی تونند جای عزیزای آدم رو بگیرند/به قول دوستم که خیلی دوستش دارم/امیدوارم تو شهری که زندگی میکنه موفق باشه/شکست در پول رو میشه به راحتی و با کمی سختی به دست اورد/خیلی حرف قشنگ و بامعنایه اگه یه کم روش فکر کنیم.

بابام یه حرف خیلی خوشگل می زنه دلم می خواد حتما تو وبلاگم بنویسمش:

اگه آدم دلش خوش باشه بدترین جای دنیا برای اون شخص مثل بهشته ولی اگه آدم ناراحتی وغم وغصه تو دلش رخنه کنه بهترین قصرهای دنیا هم براش زندونه...........................


نويسنده: تنهای تنها مورخ: یکشنبه هفدهم مهر 1384 در ساعت: 7:45
|+|
بدون تو زندگی بی معنی شد.........

وقتی برادرم رفت شادی بار خودش رو از خونه ما بست اره /اره عشق شادی صفا وخوشی همه از خونه ما رفتند /اون روز لعنتی /اون ماشین لعنتی /برادرمو تو جاده اراک ازم گرفت /یه تریلی با ماشین برادرم تصادف کرد که راننده اون ماشین برادر کوچکترم مرتضی بود /مصطفی با پسر همسایمونمحمد پشت ماشین خوابیده بودنند که برادرم مرتضی به علت لغزنده بودن جاده کنترل ماشین رو از دست داد / برادرم و محمد که خسته بودند  پشت ماشین  تو خواب شیرین بودند  که دیگه اجل بهشون مهلت  نداد  و در همان حال خواب از دنیا رفتند / الان که دارم اینها رو می نویسم خیلی دلم گرفته نمی دونم چرا......./ الان که  دارم خاطراتم رو مرور می کنم اشکهام مثل سیلابی روی صورتم جاری شده و هیچ سدی نمی تونه جلوی این سیلابو بگیره/یه هفته از مرگ برادرم گذشت /من معتقدم خداوند بزرگ بندگا نشو طوری آفریده که می تونندبا هر شرایطی خودشونو وقف بدن/مادرم تا یک هفته غذا نخورد/ولی تا کی میتونی غذا نخوری/تا کی میتونی از سپیده صبح تا غروب آفتاب اشک بریزی/هر چند اون موقعها خیلی بزرگ نبودم ودلم نمیومد گریه های بی امونه شو ببینم/هر چند خیلی سخت بود ولی دیگه عادت کردیم به نبودنش /به اینکه اون کنار خدای خودشه/و ما دیگه نمی تونیم اونو ببینیم/اگه بهتون بگم از مرگ برادرم به بعد مادرم تو هیچ عروسی شرکت نکرد شاید باورتون نشه/از خدای بزرگ و مهربون می خوام همچین مصیبتی نصیب هیچ کس نکنه

بعد از رفتن اون تازه بدبختیهای ما شروع شد/پدر محمد از پدرم خواسته بود برادرم مرتضی از اون کوچه بره/ولی پدرم نتونست پسرشو تنها بزاره /خانمو گذاشت و رفت مستاجری/تازه اون موقع فهمیدم پدر و مادرا چقدر با گزشت و مهربونند/اون موقع بود که پدرم اولین درس زندگی (یعنی گذشت) رو برام سرمشق کرد/منم تا تونستم از روی تون نوشتم/اما ما جوونا تا بزرگ می شیم تا ازدواج می کنیم تنهاشون می زاریم/و وقتی کمی پیر می شن یا سراغشون نمی ریم یا وقتی هم می ریم انقدر سرشون غر می زنیم  که اونا اخساس می کنن سر بار ما هستند/اره 9 سال پیش پدرم به خاطر برادرم تمام زندگی شو ول کرد و آواره این خونه واون خونه شد/تو این مدت انقدر سختی کشید مه در عرض یک سال به اندازه 10 سال پیر شد/خدا جون تو رو به آقا امام زمان قسمت میدم تمام پدرهای ما رو صحیح و سالم زیر سایه آقامون امام زمان نگه دار....


نويسنده: تنهای تنها مورخ: یکشنبه هفدهم مهر 1384 در ساعت: 7:43
|+|
برادرم رفت..........
آره اون روز خیلی تلخ بود منی که طاقت دیدن گریه های مادرم رو نداشتم /شاهد سیلابی از اشکهای مادرم بودم که تمومی نداشت/شاهد گریه های پدرم بودم که غرور زیبای مردونش هیچ وقت اجازه گریه جلوی بچه هشو بخش نداده بود/اما داشت مثل ابر اشک می ریخت/اون شب با تمام سختی هاش تموم شد و قرار شد فردا صبح بریم برای خاک سپاری /توی سرد خونه کی می تونست منو مامانم وبابمووبرادرامو از روی جسم بی جان برادرم برداره/هیچ کس ...............................

به هر حال به هر مصیبتی بود برادرمو گذاشتن توی قبری که جای ابدی تمام ماست /دیگه تموم شد/برادرم رفت/رفت جایی که دیگه برگشتی نداشت /آره رفت حتی بدون خداحافظی/اون روز انقدر گریه کرده بودم که دیگه اشکام تموم شده بود هر کاری می کردم دیگه حتی یه قطره هم نتونستم گریه کنم /اره دریای بیکران اشکهام تون روز تموم شد/تمام امید و ارزوهام از پیشم رفت/کسی که دوست داشتم عروسیشو ببینم رفت و چه مظلومانه/نمی دونم موقعی که رفت تشنه بود یا نه/گرسنه بود یا نه/گریه های پدرم خیلی رنجم می داد/می گن تو این جورمواقع برادر ادم می تومه سنگ صبورش باشه/اما پدر من که برادری نداشت تنهای تنها بود/باید همه سختی ها رو تنهایی به دوش می کشید

اره سنگ صبور نداشت/کسی که باهاش همدری کنه/اخه با رفتن پسر بزرگش کمر بابام شکسته بود

امروز بسه دوباره می نویسم اره می نویسم 


نويسنده: تنهای تنها مورخ: شنبه شانزدهم مهر 1384 در ساعت: 7:12
|+|
گذشته ای تلخ
تو زندگی هر انسانی گذشته ای هست که میتونه تلخ یا شیرین باشه /اما گذشته من از نوع تلخ/آره کذشته ای که هر وقت بهش فکر می کنم تمام وجودم پر از دلهره و غم میشه/شاید بتونم دردرهای ناشی از گذسته رو تو وبلاگم (با گفتنش)اتیام ببخشم /شاید کسی پیدا بشه بتونه قلب پژمرده منو دوباره با آب همدردی زنده کنه

شاید..............

همیشه تو زندگی ۶ واقعه تلخ آزارم میده:

۱-از دست دادن برادر بزرگترم که بی نهایت دوستش داشتم/کسی که مظلوم ترین آدم روی زمین بود/ساده ترین/مهربون ترین بود/اما نمی دونمچرا خدای مهربون اونو از ما گرفت راست می گن آدمهای خوب زودتر از بین ما میرن /من تقریبا ۱۱ ساله بودم که اون روز لعنتی به سراغ من و خانوادم اومد/برادرم مصطفی یه جوون ۲۴ ساله که مثل تمام جوونای این دیار دوست داشت ازدواج کنه/دوست داشت کت وشلوار دامادی به تن کنه اما خدای مهربون نزاشت و اونو برد پیش خودش/البته باید راضی بود به رضای خدا/خلاصه روز ۲۵/۶/۷۵ شد روز گریه و شیون و زاری من و پدرم و مادرم وخواهر و برادرام


نويسنده: تنهای تنها مورخ: شنبه شانزدهم مهر 1384 در ساعت: 6:21
|+|

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie