|
بسم رب شهدا و الصدقین
توی ماشین یکی از راوی ها که خدایـــش جوون آقایی بود و بچه تهران وبرای جمعیت هلال احمر تهران بود گفت آخربن روز برای کربلا قرعه کشی می کنیم من که امیدی نداشتم،چون اینقدرگناهکارم که بعیـد می دونستم آقا ما رو بطلب، اما بازم بهش التماس می کردم وفتی راوی گفت :وقتی قرعه کشــی کنیم همه بدها از این صافی رد می شن وخوبها رو صافی می مونندودر اخر خوبترین، یکهو دلم لرزید من یکی از اون بدها بودم که از صافی باید رد می شدم خیلی دلم شکست خیلی دوست داشتم فقط یه لحظه دستم به ضریح آقا می رسید من عاشق امام حسین بودم ،عاشق حرمش ،عاشق بین الحرمین،عاشق یه نیم ساعت سر گذاشتن روی در ورودی امام حسیـــن و بوسیـــــدن جای پای زائــراش و گریه کردن اما نخواست چون من بد بودم چون دوستم نداشت چون چون ...........
آقا ولی بدون دلمو شکستی ولی من دوستـــــت دارم حتی اگه رامم ندی بازم دوستــــت دارم .
شب آخر بود که اینجا بودیم اومدیم بیرون از بیمــارستان و شروع کردیم به زیارت عاشورا خوندن منو سه تااز بچه ها بیرون زیارت رو خوندیم بقیه رفتن ولی من موندم بیرون نشستم رو زمین یه یاد کسایی که التماس دعا گفته بودند، به یاد پدر و مادرم، خواهرها و برادرام، به یاد دوستام براشون دعا کردم برای کسایی که خیلی از دستـــم سختی کشیدن ،به یاد کسایی که اذیتشون کردم،به یاد کسایی که از حرفهام از رفتارم نارحت شدن،به یاد کســــایی که شاید یه روز تنها امید من تو زندگـــی بودن اما بعد از رفتنشون به دنبال زندگیــــشون با زدن حرفهای احمقانه ناراحتشون کردم .
اونجا از خدا از شهدا خواستم همه این آدمها تو زندگیشون خوشبخت ،موفق ،سالم باشن ودر زیر سایه خداوند متعال ،امام زمان،وشهدا زندگی خوبی رو پشت سر بزارن .
بعد از دعا رفتم توی بیمارستان از یکی شنیدم توی این بیمارستان اتاقی هست معروف به اتاق دار الشهدا که هر وقت هر رزمنده ایی به شهادت میرسید میاوردنش به این اتاق و بعداز مدتی اونها رو خاک می کردن.
اتاق با صفایی بود هر کی احتیاج به تزکــیه نفس داشت می تونست اینجا این کار رو عملی کنه یادش بخیر شب تا ساعت 2 بیدار بودیم داشتیم سینه زنی می کردیم من خیلی از این اتاق خوشم اومد ولی بینهایت خسته بودم به خاطرهمین نتونستم شب رو بیدار بمونم ورفتم خوابیدم دعا می کردم کاش امشب یه شهید بیاد به خوابم اما کواون سعادت من از این سعادت ها نداشتم و فکر می کنم نخواهمم داشت .
بگذریم لذ ت این جاها رو باید خودتون احساس کنید اصلا نمی تونم این صحنه ها رو با کلمات ناچیز دنیایی وصف کنم منم انشام کاملا ضعیفه در نتیجه قــــد رت وصف خوبی ندارم.خلاصه صبح شد و باید آماده می شدیم برای برگشت چون دوکوهـــه و چزابــــه می گفتن رفته زیر آب و نمی تونیم بریم اونجا به خاطــر همین چاره ایی جز برگشت نبود .
صبح موقع برگشت خیلی احساس دلتنــگی می کردم آخه به اونجا عادت کرده بودم وتازه پی و ارزش والای مناطق برده بودم برای آخرین با ر رفتم اتاق دارالشهدا وتا می تونستم گریه کردم دل کندن از اون اتاق یه جورایی برام سخت ومشـــکل بود اما با لاخره باید می رفتیم ساعت 11 راه افتادیم تو راه حس بدی داشتیم بابت رفتن از اونجا.
بعد رفتیم دهلاویه محل شـــهادت و زخمی شدن بزرگ مردی بنام شهید چمران چه مردی، با داشتن تحصیلات بالا و زندگی در آمریــکا و گرفتن مدرک دکترای الکترونیک از آمریکا اما از همه چیز ،از همه لذتهای دنیا گذشــــــت ورفت لبنان و بعد جنگیدن طولانی در آنجا راهی ایران شد برای دفاع از وطن ،برا ی رسیدگی به محرومان ومستضعفان جامعه .
بالاخره در راه دفــــاع اسلام در دهـــلاویه زخمی شد و دیگر به قول خودش قدرت بلند شدن نداشت واینجا بود که شهید چمران را از دست دادیم.
زود ما رو بردن چون گفتن اینجا به آدم آسیب می رسونند و با سنگ به شیشه ها می زنند اما دلیل این کار رو نگفتند .بعد از گذشت از شهر بســـــــتان رفتیم هویــــزه اونجا واقعا زیبا بود رفتیم سر مزار شهدای هویزه و تا می تونستیم گریه می کردیم برای غریبی شهـــــدای هویزه چون راوی ها می گفتن شهدای هویزه به خصوص شهید علم الهدی خیلی غریب ومظلوم بودند .
به شهر دزفـــول رسیدیم شهر زیبا و تمــــــیزی بود و رفتیم برای خرید بعد هم خرم آباد وبعد بروجرد وبالخره ساعت 4 صبح رسیدیم قــــــم واین سفر با رسیدن به شهر خودمون تمام شد .
امادرسهایی که من از این سفر گرفتم این بود که سعی خواهم کرد با یاری خداوند وشهدا بیشتر از گذشته در حفظ حجاب خود کوشا باشم زیرا بی حجابی به نظر من بی احترامی به خون پاک شهدا است چون جونهایی برازندهایی برای حفظ پاکی ومصـون موندن ما از دست انسانـــهای کثیف جون خودشونو از دست دادن ا،از زندگی از لذتهای د نیا،از همه چیز گذشتن تا عفت ما حفظ بشه پس من و تو ای خواهر خوبم بیا با حفظ حجاب خود مدیون خون پاک شهدا نباشیم به خدا حیف شهدا از دست ما ناراحت بشن ،حیف امام زمـــان از دست ما ناراحت بشه ،بیایید ما مدافع خون اونها باشیم وبا آرایشـــهای آنچنانی و لباسهای آنچنانی اونها رو از دست خودمون نرنجونیم اونها به خاطـــر من وتو از همه چیز گذشتــــن پس من وتو مسئولیـــم در برابر مادر شهداءکه در غــم از دست دادن آنها پیــــر شدن،دربرابر بچـــــه های اونها که از داشتن دست نوازشــــــگر پدر محروم موندند،در برابر چانبازهایی که به خاطر نداشتن عضوی محروم از امکانات جامعه هستند ودارن به سختی زندگی می کنن،در برابر بیمـــاران شیمیایی که چندین سال از عمرشون رو دارن رو تخت بیمارستان می گذرونند وزن وبچه های اونها در حسرت دیدن پدر وهمسر سالم و شاد هستند مثل تمام پدر های خوب دنیا.
اما من موندم چه طور دولت اسلامی ما قدر این شهدا رو نمی دونند ودر برابر خانوادهای آنها مسئول نیستند به خدا ما مسئولیم ما مسئولیم باید به نیازها شون رسیــــدگی بشه باید به خواسته های اونها جامعه عمل بپوشانند به خدا اگر همین شهدا می مونند کشــور ما در این وضع نبود اگر چمران،آوینی،علم الهدی،باکری،همت و......... بودند وضع کشور ما بهتر از بود که حالا هست .
نمی خوام سیـــاسی حرف بزنم و گر نه حرفهـــــایی زیادی هســت برای گفتن فقط باید به همه خانوادهای شهدا برسیم چرا باید مادری که سه پسر در راه این کشور داده در فقر و محرومیت زندگی کنه حتی به نون شبـــــشم محتاج باشه اما یکی که وضع مالی خوبی بهش رسیدگی بشه ،چرا باید جانبازها وبیماران شیمیایی ناشناخته بمون و هیچ کس بهشون سر نزه اما وقتـــی بار سفر رو بستن شروع کنن به معرفی شهــــــید و ادعای آدمای ناراحت رو در بیارن،چرا باید شهری مثل خرمشـــــهر که برای آزادیش همه با جــــون و دل جنگیدن یکی از محــرومترین شهرهای ایران باشه ،چرا موقع سفر راهیان نور از هیچ شبکه ایی و از هیـــچ روزنامه ایی برای تهیه خبر نباید بیان تا به همه نشون بدن یه جایی هست به اسم شلمچه یه جایی هست به اسم دوکوهه، طلائیه ،هویزه و کسایی هستند که هنوزبه یادشهــداء هستند وبه اونــهاعشـــــــق می ورزند همه بی مسئولیت هستند همه از من گرفته تا تلویزیون و روزنامه ......
برای سال نو تو رو خدا برای من و خانوادم وبرای سلامتی دادشم میثم و خانوادش و خوشبختیش دعا کنید
التماس دعا
|