تبليغاتX
سکوت تنهایی


سکوت تنهایی

درد و دل
Yahoo
آرشيو
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگوي وب
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
بیایید پاسدار خون شهدا باشیم

بسم رب شهدا و الصدقین

 

توی ماشین یکی از راوی ها که خدایـــش جوون آقایی بود و بچه تهران وبرای جمعیت هلال احمر تهران بود گفت آخربن روز برای کربلا قرعه کشی می کنیم من که امیدی نداشتم،چون اینقدرگناهکارم که بعیـد می دونستم   آقا ما رو بطلب، اما بازم بهش التماس می کردم  وفتی راوی گفت :وقتی قرعه کشــی کنیم همه بدها از این صافی رد می شن وخوبها رو صافی می مونندودر اخر خوبترین، یکهو دلم لرزید من یکی از اون بدها بودم که از صافی باید رد می شدم خیلی دلم شکست خیلی دوست داشتم فقط یه لحظه دستم به ضریح آقا می رسید من عاشق امام حسین بودم ،عاشق حرمش ،عاشق بین الحرمین،عاشق یه نیم ساعت سر گذاشتن روی در ورودی امام حسیـــن و بوسیـــــدن جای پای زائــراش و گریه کردن اما نخواست چون من بد بودم چون دوستم نداشت چون چون ...........

 

 

آقا ولی بدون دلمو شکستی ولی من دوستـــــت دارم حتی اگه رامم ندی بازم دوستــــت دارم .

 شب آخر بود که اینجا بودیم اومدیم بیرون از بیمــارستان و شروع کردیم به زیارت عاشورا خوندن منو سه تااز بچه ها بیرون زیارت رو خوندیم بقیه رفتن ولی من موندم بیرون نشستم رو زمین یه یاد کسایی که التماس دعا گفته بودند، به یاد پدر و مادرم، خواهرها و برادرام، به یاد دوستام براشون دعا کردم برای کسایی که خیلی از دستـــم سختی کشیدن ،به یاد کسایی که اذیتشون کردم،به یاد کسایی که از حرفهام از رفتارم نارحت شدن،به یاد کســــایی که شاید یه روز تنها امید من تو زندگـــی بودن اما بعد از رفتنشون به دنبال زندگیــــشون با زدن حرفهای احمقانه ناراحتشون کردم .

 

اونجا از خدا از شهدا خواستم همه این آدمها تو زندگیشون خوشبخت ،موفق ،سالم باشن ودر زیر سایه خداوند متعال ،امام زمان،وشهدا زندگی خوبی رو پشت سر بزارن .

بعد از دعا رفتم توی بیمارستان از یکی شنیدم توی این بیمارستان اتاقی هست معروف به اتاق دار الشهدا که هر وقت هر رزمنده ایی به شهادت میرسید میاوردنش به این اتاق و بعداز مدتی اونها رو خاک می کردن.

 اتاق با صفایی بود هر کی احتیاج به تزکــیه نفس داشت می تونست اینجا این کار رو عملی کنه یادش بخیر شب تا ساعت 2 بیدار بودیم داشتیم سینه زنی می کردیم من خیلی از این اتاق خوشم اومد ولی بینهایت خسته بودم به خاطرهمین نتونستم شب رو بیدار بمونم ورفتم خوابیدم دعا می کردم کاش امشب یه شهید بیاد به خوابم اما کواون سعادت من از این سعادت ها نداشتم و فکر می کنم نخواهمم داشت .

بگذریم لذ ت این جاها رو باید خودتون احساس کنید اصلا نمی تونم این صحنه ها رو با کلمات ناچیز دنیایی وصف کنم منم انشام  کاملا ضعیفه در نتیجه قــــد رت وصف خوبی ندارم.خلاصه صبح شد و باید آماده می شدیم برای برگشت چون دوکوهـــه و چزابــــه می گفتن رفته زیر آب و نمی تونیم بریم اونجا به خاطــر همین چاره ایی جز برگشت نبود .

صبح موقع برگشت خیلی احساس دلتنــگی می کردم آخه به اونجا عادت کرده بودم وتازه پی و ارزش والای مناطق برده بودم برای آخرین با ر رفتم اتاق دارالشهدا وتا می تونستم گریه کردم دل کندن از اون اتاق یه جورایی برام سخت ومشـــکل بود اما با لاخره باید می رفتیم ساعت 11 راه افتادیم تو راه حس بدی داشتیم بابت رفتن از اونجا.

 

بعد رفتیم دهلاویه محل شـــهادت و زخمی شدن بزرگ مردی بنام شهید چمران چه مردی، با داشتن تحصیلات بالا و زندگی در آمریــکا و گرفتن مدرک دکترای الکترونیک از آمریکا اما از همه چیز ،از همه لذتهای دنیا گذشــــــت ورفت لبنان و بعد جنگیدن طولانی در آنجا راهی ایران شد برای دفاع از وطن ،برا ی رسیدگی به محرومان ومستضعفان جامعه .

 

بالاخره در راه دفــــاع اسلام در دهـــلاویه زخمی شد و دیگر به قول خودش قدرت بلند شدن نداشت واینجا بود که شهید چمران را از دست دادیم.

 

 زود ما رو بردن چون گفتن اینجا به آدم آسیب می رسونند و با سنگ به شیشه ها می زنند اما دلیل این کار رو نگفتند .بعد از گذشت از شهر بســـــــتان رفتیم هویــــزه اونجا واقعا زیبا بود رفتیم سر مزار شهدای هویزه و تا می تونستیم گریه می کردیم برای غریبی شهـــــدای هویزه چون راوی ها می گفتن شهدای هویزه به خصوص شهید علم الهدی خیلی غریب ومظلوم بودند .

 به شهر دزفـــول رسیدیم شهر زیبا و تمــــــیزی بود و رفتیم برای خرید بعد هم خرم آباد وبعد بروجرد وبالخره ساعت 4 صبح رسیدیم قــــــم واین سفر با رسیدن به شهر خودمون تمام شد .

 

امادرسهایی که من از این سفر گرفتم این بود که سعی خواهم کرد با یاری خداوند وشهدا بیشتر از گذشته در حفظ حجاب خود کوشا باشم زیرا بی حجابی به نظر من بی احترامی به خون پاک شهدا است چون جونهایی برازندهایی برای حفظ پاکی ومصـون موندن ما از دست انسانـــهای کثیف جون خودشونو از دست دادن ا،از زندگی از لذتهای د نیا،از همه چیز گذشتن تا عفت ما حفظ بشه پس من و تو ای خواهر خوبم بیا با حفظ حجاب خود مدیون خون پاک شهدا نباشیم به خدا حیف شهدا از دست ما ناراحت بشن ،حیف امام زمـــان از دست ما ناراحت بشه ،بیایید ما مدافع خون اونها باشیم  وبا آرایشـــهای آنچنانی و لباسهای آنچنانی اونها رو از دست خودمون نرنجونیم اونها به خاطـــر من وتو از همه چیز گذشتــــن پس من وتو مسئولیـــم در برابر مادر شهداءکه در غــم از دست دادن آنها پیــــر شدن،دربرابر بچـــــه های اونها که از داشتن دست نوازشــــــگر پدر محروم موندند،در برابر چانبازهایی که به خاطر نداشتن عضوی محروم از امکانات جامعه هستند ودارن به سختی زندگی می کنن،در برابر بیمـــاران شیمیایی  که چندین سال از عمرشون رو دارن رو تخت بیمارستان می گذرونند وزن وبچه های اونها در حسرت دیدن پدر وهمسر سالم و شاد هستند مثل تمام پدر های خوب دنیا.

 

اما من موندم چه طور دولت اسلامی ما قدر این شهدا رو نمی دونند ودر برابر خانوادهای آنها مسئول نیستند به خدا ما مسئولیم ما مسئولیم باید به نیازها شون رسیــــدگی بشه باید به خواسته های اونها جامعه عمل بپوشانند به خدا اگر همین شهدا می مونند کشــور ما در این وضع نبود اگر چمران،آوینی،علم الهدی،باکری،همت و......... بودند وضع کشور ما بهتر از بود که حالا هست .

 

نمی خوام سیـــاسی حرف بزنم و گر نه حرفهـــــایی زیادی هســت برای گفتن فقط باید به همه خانوادهای شهدا برسیم چرا باید مادری که سه پسر در راه این کشور داده در فقر و محرومیت زندگی کنه حتی به نون شبـــــشم محتاج باشه اما یکی که وضع مالی خوبی بهش رسیدگی بشه ،چرا باید جانبازها وبیماران شیمیایی ناشناخته بمون و هیچ کس بهشون سر نزه اما وقتـــی بار سفر رو بستن شروع کنن به معرفی شهــــــید و ادعای آدمای ناراحت رو در بیارن،چرا باید شهری مثل خرمشـــــهر که برای آزادیش همه با جــــون و دل جنگیدن یکی از محــرومترین شهرهای ایران باشه ،چرا موقع سفر راهیان نور از هیچ شبکه ایی و از هیـــچ روزنامه ایی برای تهیه خبر نباید بیان تا به همه نشون بدن یه جایی هست به اسم شلمچه یه جایی هست به اسم دوکوهه، طلائیه ،هویزه و کسایی هستند که هنوزبه یادشهــداء هستند وبه اونــهاعشـــــــق می ورزند همه بی مسئولیت هستند همه از من گرفته تا تلویزیون و روزنامه ......

 

  برای سال نو تو رو خدا برای من و خانوادم وبرای سلامتی  دادشم میثم و خانوادش و خوشبختیش  دعا کنید

التماس دعا 


نويسنده: تنهای تنها مورخ: دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 در ساعت: 15:2
|+|
سفر به طلائیه که مثل طلا بود

 

آره بعد از خوردن شام اومدیم بیرون و بعد از کــلی پس و پیش کردن دخترها و پسرها و داد زدن راوی ها برای مرتب کردن، ما به راه افتادیم بعد از گذشتن چند تپه کوچیک یه هو صدای انفجا ر به صدا در اومد و آتش مهیبی شعله ور شد واقعا وحشتناک بود از عظیــــــم بودن این صحنه ها هر چقدر بگم بازم کم گفتم، یعنی اصلا نمی تونم این صحنه ها رو وصــــف کنم.

 

 بعد صدای شلیک به گوشمون رسید که صداش عجیب بلند بود انگار آدم می خواست کر بشه آقایان راوی خیلی به ما تذکر می دادن که د ر صف حرکت کنیم اما بچه ها اصلا گوش نمی دادن تا اینکه یکهو دیدم یه دختره چادرش آتیــــش گرفته بود و همه داد می زدند و بعضی ها شروع کردن به گریه کردن تا می خواستم برم اونجــــا ببینم چی شده دیدم یه رزمنده خودشو انداخت زمین وشروع کرد به آه و ناله کردن چه فریاد دلخراشی می زد همش داد می زد می گفت (وای خدایا پام خدایا پام)منم فکر کردم واقعی هست اینقدر گریه کردم.

 

 

 دلم براش سوخت چون خیلی داد می زد اما تا وقتی من داد زدم و گفتم خوب برید کمـــکش، یکی برگشت گفت این فیلم تو ناراحت نشو یعنی فریادهای جانسوز اون جوون جزء رزمایش بود یه کمی دلم آروم گرفت ولی واقعا موندم که خدایا توی جنگ کســـایی بودن که با گذاشتن پاشون رو مین منفجر شدن و تکه تکه شدن و حتی فرصت فریاد هم پیدا نکردن چه گل هایی که زخمی شدن وهیچ کس نتونست بیاد بالا سرشون و تک وتنها زیر رگبار دشمن جون دادن .

 

فکر کردن به این موضوع آدمو داغون می کرد خلاصه بچه ها خیلی ترسیده بودند وجیغ می زدند وبرادرهای راوی گفتن هر کی ترسیده برگرده خیلی ها برگشتن اما من دلم نیومد برگردم چون از اینها نترسیده بودم اما فـــــکر کردن به زمان جنــــگ داشت دیوونه ام می کرد بعد از سوختن چادر دختره که من فکر می کنم به خاطر رعایت نکردن حرفهای راوی ها بود بعضی ها خیلی زیاده روی کردن و حرفهای نا جوری به راوی ها زدن.

 

 بالاخره تموم شد و همه دور هم نشستیم یکی از راوی ها اومد وحرفاشو زد خیلی از حرفی که بهش زده بودند دلش شکسته بود.از قضا اون شب  شهادت حضــرت رقیه بود راوی گفت :این اتفاق کاملا سهوی بود اما شما برادرها وفتی دیدید چادر یکی از خواهرها آتیــــش گرفته همه ناراحت شدید اما وفتی حضرت رقیه رو کتک زدن ،و قتی خیمه های امام حسین رو آتیش زدند، وقتی حضرت رقیه رو پا برهنه روی تیغ ها دوندن هیچ کس براشون گریه نکرد ،هیچ کس دلش نسوخت این اتفاق کمی از صحنه کربلا رو برامون تداعی کرد .

 

خلاصه بگم تا تونستـــیم گریه کردیم راوی می خوند و من گریه می کردم منم آدمی هستم که کوچکترین اتفاق یا حرفی آتیــشی بزرگی به قلبـــــم می زنه و اینقدر گریه می کنم تا این آتیش خاموش بشه خلاصه اون شب بهترین شب زندگیم بود شبی که شاید تنها دلیلم برای گریه کردن برای حضرت رقیه ،امام حسین ،خانم زینب،وشهدایی بود که مظلومانه ومثل یه گل پاک پرپر شدن برای هدفی که شاید امروز من و امثال من اصلا بهش توجهی نمی کنیم .

 

فردا صبح قرار بود بریم طلائیهاز قبل چیزی در مورد طلائیه نمی دونستم  و دوست داشتم هر چه زودتر صبح بشه و اونجا رو هم ببینم  صبـــحها ساعت 5.30 از خواب پا می شدیم  و می رفتیم وضومی گرفتیم وآماده می شدیم هوا بی نــهایت سرد بود اما توی این سرما وضو گرفتن و نماز خوندن لذتی وصف ناپذیر داشت وصف ناپذیر...........

 

با لاخره صبح شد و راه افتادیم به سمت طلائیه خیلی راه رفتیم بـیــابونهای زیادی پشـــــت سر گذاشتیم بین راه بچه های زیادی دنبال ماشین ها می دویدن واز ما پول وخوراکی می خواستند

نمی دونم چی بگم فقط باید گفت واقعا مظلوم ترین آدمهای روی زمین آدمهای این مناطق بودن که در فقرورنج دست وپا می زدند نمی دونم عدالت خداوند اینطور حـــکم می کنه که عده ایی مثل من و مثل شما توی نازو نعمت به سر ببریم اونم با  پیشرفته ترین تکنولوژی ها(کامپــیوتر ،تلویزیون 29 اینچ ،پلی استیشن،ماهواره و........)  اونوقت یه عده آدم پاک ومعصوم حتی از نعمت تحصیلات ساده ،از تلویزیون،از آب سالم هم محروم اند به خدا این عــدل خداوند نیست نیست.......................

 

رسیدم طلائیه جایی که برای لذت بردن از این جا و درک واقعی اون نیازبه کم کم هفت الی هشت ساعت وقت بود اما ما برای درک این منطقه فقط یک ساعت وفت داشتیم با پای پــیاده شروع کردیم به رفتی به سمت گودال قتلگاه اونجاهم حرفهای قشنگی از جبهه ،ازشهیدان می زدنند اونجا هم حسابی گریه کردیم از قتلگاهاومدیم بیرون ومن رفتم دورکعت نمازعشق و در رکعت نماز حاجت خوندم واقعا بهم چسبید نماز شیرینی بود سعی می کنم عکسهایی روکه از این منطقه گرفتم رو براتون بزارم اما بزارید ایــنو بگم طلائیه واقعا طلا بود طلای ناب ،ناب بدون ناخالصی طلایی که از خون بچه ها بود که نا خالصـــی نداشت فقط بـــگم اگه خواستید بهشت رو ببینید فقط بیایید طلائیه معرکه است.

  

به هر حال به اجبار بر خلاف میــل باطــنی مون مجبور به رفتن شدیم قرار بود شب بریم یه بیمارستان صحرایی دیگه .بقیش بمونه برای شنبه فعلا بای .
نويسنده: تنهای تنها مورخ: جمعه بیست و ششم اسفند 1384 در ساعت: 0:57
|+|
سفر به سرزمین مردان بی ادعا

کجائید ای شهیدان خدایی                                        بالا جوبان دشت کربلایی

 

امروز میخوام از سفری که به مناطق جنگی داشتم براتون بنویسم خاطره زیبایی بود برای من امیدوارم با خوندن این پست شما هم با حال و هوای اونجا آشنا بشید.

 

 ساعت 1 شب روز شنبه از قم حرکت کردیم تو راه هوا ی ارک خیلی سرد بود من که تو ماشین یخ زدم تازه به نماز صبح هم نرسیدیم چون تو راه به مسجد نخوردیم تا ساعت 7 که رسیدیم خــرم آباد نمـــاز قضا خوندیم دوباره راه افتادیم مقصد بعدی ما پل دختر بود خدایش که جای قشنگی بود خیلی قشنگ .

 موقع رفتن ما دزفول رو ندیدیم اما برگشتنی دزفول روهم دیدم بعد شوش که خدایــش شهر کثیف و چرکـــی بود آدمهاشم کثیف بودن من خوشم نیومد بهد از خوردن نهار راه افتادیم به سمت خرمشهر .

تصویر خرمشهر توی ذهن من یه شهر خیلی قشنگ با آثار جنـــگی زیبا بود ولی وقتی بهم گفتن اینجا خرمشـــــهرجا خوردم اصلا مطابق با اون چیزی نبود که فکرش  ومی کردم متاســـفانه شهر کثیف و خیلی محرومی بود فکر می کردم بیشتر از اینا به این شهر رسیدگی می کنن به غیر از شهر آدمهای محرومی هم داشت به قول یه خانومه که توی پایگاه ما زندگی می کرد حق خرمشهر رو خوردن واقعا هم همینطور بود.

 شهری که به پاش هزاران جوان ،زن و مرد ،کوچیک و بزرگ  خون دادن الان شهری هست که از فقــر رنج می بره بگذریم اینا بر می گرده به ضعفهای مــدیریتــی شهرداری ها و کله گندهای تهران که چشمهاشونو به روی همه چیز بستند.

بی خیال چشمتون روز بد نبینه چه شبـــی گذروندیم تو خرمـــشهر هوای سرد هواش به جهنم چقدر پشه داشت یعنی پدر ما رو در اومد از بس پشه نیشمون زد تازه صدای سگ هم شده بود قوزبالا قوز.

 خلاصه صبح شد ما رفتیم برای صبحانه بهد از خوردن صبحانه رفتیم ارونـــد کنار خدای من چه جای قشنگــــی بود خیلی زیبا بود رودی که یه روز آقا ابالفضل ازش آب پر کرد جلوی چشم همه ما بود نسیمی که می وزید از کنار حـــــرم امام حسین بود که به صورت ما می خورد آبی که می اومد آبی بود که از کنار حرم امام حسین بود همه اینا دست بهم داده بود تا جایی جلوی چشم ما باشه که شاید حتی توی خواب هم نمی تونستیم ببینیم.

 دیدن شهر فاو یه حسی به آدم می داد اونجا همه گریه می کردن منم چقدر گریه کردم اصلا اشــــکهام دست خودم نبود بی اختیار با دیدن اروند کنار گریم گرفت می دونید اون لحظه آرزو کردم کاش برای نیم ساعت پرنده می شدم و پرواز می کردم به سمت حرم امام حسین اما محال بود چقدر دل آدم می سوخت که نمی تونه از این آب رد بشه و بره به سمت آقاش خلاصه بهترین آبی که شاید از دریایی شمال هم زیباتر بود جلوی چشم ما بود منم برای کامـل شدن حس قلبیم رفتم ودست به آبی زدم که یه روز آقام اباالفضل دست زد خیلی شیرین و لذت بخش بود بهتر خودتون امتـــحان کنید.

 

دوباره برگشتیم خرمشهر نهارو خوردیم و حرکت کردیم به سمت شلمچه وفتی رسیدیم اونجا اکثرا کفشهامونو در اوردیم وشروع کردیم به راه رفتن خدای من مگه میشه آدم از خاک اینقدر خوشش بیـــاد اونجــا هیچی نبود جز خاک و چند تا سنـــگر ولی به نظر من تمام زیبایی های دنیا به اونجا نمی رسید رفتیم و رفتیم تا رسیدیم یه تپیه ایی که مرز بین ایران و عراق بود همه نشستیم روی خاک ترسی از خاکی شدن یا کثیف شدن چادرهامون نداشتیم تا اینکه یه آقایی اومد وشروع به صحبت کرد حرفهای قشنــــگی میزد از شلمــــجه، شهیــدان، میـــن ، خورشیدی و تکه پاره شدن کسایی که به خاطر این خاک از همه چیز گذشتن .

 

روزی که ما رفتیم یه جمجه پیدا کرده بودن آقاه می گفت اگه الان هوا طوفـــانی و باد می وزه به خاطر اینکه امروز یه شهید پیدا کردیم وهر وفت هوا ابنطوری میشه یعنی شهدا از ما به طور خصوصی دعوت کرده بریم اونجا وفتی این حرف رو زد یه حسی بهم دست داد پیش خودم گفتم پس شهـــدا هنوز ما رو دوست دارن اونجا مرز ایــــــران و عراق بود توی مرز عراق پرنده پر نمی زد اما اینجا پر از عاشق بود، عاشقـــهایی که دنبال معشوق بودن ،معشوقهایی که به رسم عشق رفتند از صحنه رفتن برای راحتی عشقهای خودشون .

.از خاک شلمچه برداشتم چون اونا خاک نبودن گوشتـو ،پوستـو،استخون پرندهای سبکبال بود که توی دست ما بود نذاشتن نماز مغرب رو اونجا بخونیم اما یه خاطر ایی یکی از همراهان ما تعریف کرد منم برای شما میگم .

 

آقای صبور گفت روزی که برای تفحص اومده بودیم دیدیم روی زمین یه گل سرخ روییده هر کاری کردیم این گل رو بکنیم نشد تا اینکه که شروع کردیم به کندن اونجا ودیدیم این گل ســـرخ از جمجه یه شهید روییده وفتی پلاکشو پیدا کردیم اسم این شهید بود مهـــدی منتظر القائم.

 

آره زیبـــا بود اسمـــش گلـی که اونجا روییده بود اما به شرطی که همه بیایم حافظ این گل، این اسم، این شهید، وخونی باشیم که به خاطر ما ریخته شده بالاخره ما از شلمچه رفتیم اما موقع برگشت نگاه همه به پشتشون بود چون دلمون نمی خواست اونجا رو به این زودی ترک کنیم .

برای شب رفتیم یه بیمارستان صحرایی که اونجا زیبا بود ولی دقیقا نمی دونم کجا بود قرار شد بعد از شام رزمایش خشـــــم شب داشته باشیم شامو که خوردیم رفتیم بیرون و خشم شب شروع شد و تکه ای کوچیکی از جنگ رو برای ما اجرا کردن که واقعا وحشتناک بود اصلا فکر نمی کردم صدای تفنـــــــگ اینقدر بلند باشه الان فکر می کنم واقعا رفتن به جبهه دل شیر می خواست که هر کسی نداشت.بقیشو بازم براتون تعریف می کنم.


نويسنده: تنهای تنها مورخ: پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 در ساعت: 7:3
|+|
تولدت مبارک عزیز دلم
سلام امشب شب تولد امیر مهدی بچه داداشم امیر مهدی جونم تولدت مبارک من فدای این روز قشنگ بشم که تو بهترین من چشمهای خوشگل تو به این دنیا وا کردی بعدا این پست رو خوشگل ترش می کنم فعلا وقت ندارم.

 


نويسنده: تنهای تنها مورخ: جمعه نوزدهم اسفند 1384 در ساعت: 19:41
|+|
در میان جمع تنها منم
خسته از دنیا

چه درديست در ميان جمع بودن، ولي در گوشه اي تنها نشستن.


براي ديگران چون كوه بودن، ولي در چشم خود آرام شكستن.


براي هر لبي شعري سرودن، ولي لبهاي خود همواره بستن .


به رسم دوستي دستي فشردن، ولي با هر سخن قلبي شكستن .


به نزد عاشقان چون سنگ خاموش، ولي در بطن خود غوغا نشستن.


نويسنده: تنهای تنها مورخ: جمعه دوازدهم اسفند 1384 در ساعت: 6:59
|+|
با اندوه فراوان از...
هتک حرمت جنایتکاران و پلیدان ومفسدان را به حرم مقدس و شریف

امام حسن عسگری وامام هادی(ع) را به همه شیعیان و دل سوختگان و

به ساحت مقدس آقا امام زمان تسلیت عرض میکنم.


نويسنده: تنهای تنها مورخ: جمعه پنجم اسفند 1384 در ساعت: 7:26
|+|

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie